آن نفسي که باخودي يار چو خار آيدت وان نفسي که بيخودي يار چه کار آيدت؟
آن نفسي که باخودي خود تو شکار پشّهاي وان نفسي که بيخودي پيل شکار آيدت
آن نفسي که باخودي بسته ابر غصّهاي وان نفسي که بيخودي مه به کنار آيدت
آن نفسي که باخودي يار کناره ميکند وان نفسي که بيخودي باده يار آيدت
آن نفسي که باخودي همچو خزان فسردهاي وان نفسي که بيخودي دي چو بهار آيدت
جمله بيقراريت از طلب قرار تست طالب بيقرار شو تا که قرار آيدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کني زهر گوار آيدت
جمله بيمراديت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آيدت
عاشق جور يار شو ،عاشق مهر يار ني تا که نگار نازگر ،عاشق زار آيدت
خسرو شرق ،شمس دين، از تبريز چون رسد از مه و از ستارهها والله عار آيدت
ديوان شمس
والله كه با خوندن اين غزل ديگه از خدا هيچي نمي خواااام!!
