تبليغاتX
جام دل

جام دل

دل چو جام مينايي ؛ حرف چون مي ناب...

آن نفسي که باخودي يار چو خار آيدت                      وان نفسي که بيخودي يار چه کار آيدت؟

آن نفسي که باخودي خود تو شکار پشّه‌اي               وان نفسي که بيخودي پيل شکار آيدت

آن نفسي که باخودي بسته ابر غصّه‌اي                    وان نفسي که بيخودي مه به کنار آيدت

آن نفسي که باخودي يار کناره مي‌کند                     وان نفسي که بيخودي باده يار آيدت

آن نفسي که باخودي همچو خزان فسرده‌اي             وان نفسي که بيخودي دي چو بهار آيدت

جمله بي‌قراريت از طلب قرار تست                           طالب بي‌قرار شو تا که قرار آيدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است                      ترک گوارش ار کني زهر گوار آيدت

جمله بي‌مراديت از طلب مراد تست                         ور نه همه مرادها همچو نثار آيدت

عاشق جور يار شو ،عاشق مهر يار ني                    تا که نگار نازگر ،عاشق زار آيدت

خسرو شرق ،شمس دين، از تبريز چون رسد             از مه و از ستاره‌ها والله عار آيدت

 ديوان شمس

والله كه با خوندن اين غزل ديگه از خدا هيچي نمي خواااام!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

آسمان شو، ابرشو، باران ببار                ناودان بارش كند نآيد بكار


آب باران باغ صد رنگ آورد                   ناودان همسايه در جنگ آورد

مثنوي شريف

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

می‌گويد ای خدا چنين کن و ای خدا چنين مکن!

 

چنان باشد که گويند: ای پادشاه! آن کوزه را برگير. اينجا بنه!

 

اين بکن! و آن مکن!...

شمس تبریزی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

قزوينی ای محتسب شد. مادر را بکشت تا ملحدان بدانند که پروا نيست او را !!!

شمس تبریزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

 شرمنده از آنيم كه در روز مكافات

  اندر خورِِ عفو  تو نكرديم  گناهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 


وقتی که روزها تاریکه و نوای سحر جز ناله مردمانت نیست!

وقتی از انسانیت فقط "یت"آخرش مونده تا اون هم به مصرف کلمه "حیوان"برسه!

اونوقته که باید اوج بگیری !به آسمون نه؛از آسمون!!!!

تا اوج فلك...تا به خدا برسي و بهش بگي اي خداي بزرگم!

اي كه جز تو كسي رو سزاوار ستايش نمي دونم!؛ هر كه...

 

هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟

نگران تو چه انديشه و  بيم  از  دگرانش؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی بود و تعمیر آن نیز فایده ای نداشت. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل باران فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید . روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون :

"همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند! " 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

صوفی‌يی گفت: شکم را سه قسم کنم. ثلثی نان، ثلثی آب، ثلثی نَفَس.

آن صوفی ديگر گفت: من شکم را پر نان کنم. آب لطيف است و جای خود باز کند.

ماند نَفَس. خواهد برآيد، خواهد برنيايد!

شمس تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

 

نقش

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
 باد می آمد ولی خاموش
 ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
 باد خواهد بر کند از جای سنگی را
 و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
 کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
 و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
 در شبی تاریک ...

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

ديروز خبر ناگهاني درگذشت "خسرو شكيبايي" رو شنيديم. او رفت ؛مثل همه! اما مهم اينه كه آثارش موند.بقول پروين:

نه دود ماند و نه خاكستر از من مسكين

خوش آنكسيكه به گيتي ز خود گذاشت اثر

فيلمهاش و از همه مهمتر"صداي دلنشينش" موند. تا خدا خدايي ميكنه. خدا رحمتش كنه. 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت   توسط مهدي سعيدي  |