تبليغاتX
جام دل

جام دل

دل چو جام مينايي ؛ حرف چون مي ناب...

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی بود و تعمیر آن نیز فایده ای نداشت. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل باران فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید . روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون :

"همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند! " 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

صوفی‌يی گفت: شکم را سه قسم کنم. ثلثی نان، ثلثی آب، ثلثی نَفَس.

آن صوفی ديگر گفت: من شکم را پر نان کنم. آب لطيف است و جای خود باز کند.

ماند نَفَس. خواهد برآيد، خواهد برنيايد!

شمس تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

 

نقش

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
 باد می آمد ولی خاموش
 ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
 باد خواهد بر کند از جای سنگی را
 و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
 کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
 و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
 در شبی تاریک ...

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

ديروز خبر ناگهاني درگذشت "خسرو شكيبايي" رو شنيديم. او رفت ؛مثل همه! اما مهم اينه كه آثارش موند.بقول پروين:

نه دود ماند و نه خاكستر از من مسكين

خوش آنكسيكه به گيتي ز خود گذاشت اثر

فيلمهاش و از همه مهمتر"صداي دلنشينش" موند. تا خدا خدايي ميكنه. خدا رحمتش كنه. 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

فردا سالروز میلاد امام علی(ع) است.خواستم در این خصوص بنویسم اما پراکندگی ذهنی از یک سو و وسعت موضوع از سوی دیگر قلمم را از نوشتن باز می دارد.راستی چه حدیثیست حدیث عشق به امیر(ع) که پایانی ندارد؟!عارف،فاضل،عابد،اديب،شاعر،فيلسوف،پهلوان،معلم،...همه و همه ميگويند و عشق او كران ندارد!چه خوش گفت معلم بزرگ،شريعتي در خصوص تنهايي علي(ع) و چه خوش گفته مولانا 

 

گفت پيغمبر علي را کاي علي                       شير حقي، پهلوان پردلي

 

روشني بخشد، نظر اندر علي                         گرچه اول خيرگي آرد بلي

 

از علي آموز اخلاص عمل                        شير حق را دان منزه از دغل

 

ستايش بي كران خداوند را "تنها بخاطر خلقت علي(ع)"و

سلام بر علي(ع)...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

بيش از ۳۰ برابر جمعيت روي زمين،زير زمينند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

يك بيت از مولانا و يكصد درس نهفته!:

با تلخی معزولی ، ميري ، بنمي ارزد

يك روز همي خندد، صد سال همي لرزد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"

خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت   توسط مهدي سعيدي  | 

در شكست جام دل هيچ احتياج سنگ نيست

اين  شقايق  را  نگاهي  سرد  پرپر  مي كند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت   توسط مهدي سعيدي  |