بود كمپيري نودساله كلان
پر تشنج روي و رنگش زعفران
چون سر سفره رخ او توي توي
ليك در وي بود مانده عشق شوي
ريخت دندانهاش و مو چون شير شد
قد كمان و هر حِسَش تغيير شد
عشقِ شوي و شهوت و حرصش تمام
عشقِ صيد و پارهپاره گشته دام
مرغِ بيهنگام و راهِ بيرهي
آتشي پر در بُنِ ديگِ تهي
عاشق ميدان و اسب و پاي ني
عاشق زمر و لب و سُرنايِ ني
حرص در پيري جهودان را مباد
اي شقيي كه خداش اين حرص داد!
ريخت دندانهاي سگ چون پير شد
ترك مردم كرد و سِرگين گير شد
اين سگان شصت ساله را نگر
هر دمي دندان سگشان تيزتر
پير سگ را ريخت پشم از پوستين
اين سگانِ پيرِ اطلسپوش بين!!!
عشقشان و حرصشان در فرج و زر
دم به دم چون نسل سگ بين بيشتر
اين چنين عمري كه مايه دوزخ است
مر قصابان غضب را مسلخ است
چون بگويندش كه عمر تو دراز
ميشود دلخوش ،دهانش از خنده باز
اين چنين نفرين، دعا پندارد او
چشم نگشايد، سري بَرنارد او
گر بديدي يك سرِموي از معاد
اوش گفتي اين چنين عمر تو باد
‹‹مولانا››
زَمر:صوت، نوا سُرنا:نوعي ساز سرگين: دفعيّات گوسفند!

